تبلیغات
هری پاتر و وارث ولدمورت
کل داستان پر

زمان ارسال مطلب : جمعه 5 آبان 1385 - 06:10 ق.ظ

سلام

دوستان میتونید از طریق قسمت لینکدونی جایی که نوشتم باقی داستان پر همه داستان رو دانلود یه جا تو پرشین گیگ نوشتم کل داستان از اونجا کل داستانشو دانلود کتید و حال کنید  

داستان من  هم از این به بعد تو وبلاگ سمیه میتونید بخونید

http://www.somayeh63.blogfa.com/

موفق و پیروز باشید دیگه این وبلاگ رو اپدیت نمیکنم تا اطلاع ثانوی


[ نویسنده مطلب : معین ][ موضوع مطلب : داستان پر برای دانلود , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


فصل دوم کامل

زمان ارسال مطلب : یکشنبه 9 مهر 1385 - 10:10 ق.ظ

با سلام

پرسی ویزلی عزیز لینکتو گذاشتم

هانی جان وحشت شب داستان سختی هستش ولی چشم سعی میکنم زودتر بذارم 

به به نظام جان مرسی که سر زدی 

خوب دیگه میتونید ...بله ...طلسم شکسته شد داستان خاطرات یک مرگخوار هستش میتونید در ادامه مطلب کلشو بخونید و لذت ببرید

موفق باشید در درساتون البته تسلیت یادم رفت بگم رسیدم ماه مدرسه رو به همگان تسلیت میگم


ادامه مطلب

[ نویسنده مطلب : معین ][ موضوع مطلب : خاطرات یک مرگ خوار , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


فصل دوم

زمان ارسال مطلب : دوشنبه 3 مهر 1385 - 10:09 ق.ظ

با سلام همونطوری که گفتم اینم فصل دوم داستان وحشت شب که میتونید در ادامه مطلب اونو بخونید

امیدوارم از خوندنش لذت ببرید

چند تا جمله قشنگ هم بذارم

در این دنیا سراب محکوم است به پوچی... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ریختن... خارها محکوم به تنهایی... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسیدن... قلب با همه ی پاکی وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکومیتی شیرین تر و دلپذیر تر ازاین است؟ اما ای کاش همه ی این محکومیتها زیبا را می پذیرفتند. ای کاش...؟

من سه تا دوست دارم....خورشید و ماه و تو .اولی رو واسه ی روزام میخوام/دومی رو واسه ی شبام میخوام /ولی تو رو واسه تک تک لحظات زندگی

موفق باشید


ادامه مطلب

[ نویسنده مطلب : معین ][ موضوع مطلب : داستان وحشت شب , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


فصل دوم قمست اول

زمان ارسال مطلب : یکشنبه 2 مهر 1385 - 01:09 ق.ظ

خوب سلام

میخبشین دیر شد ولی اونطوری که من میخوام خاطرات ژیش نمیره یعنی اینکه هرد فعه داره طولانی تر میشه

از فصل اول که بیشتر شده ولی دیگه اخراش هستش قسمت اخرش فقطمونده که باید بنویسمش

بعدشم پس فردا فصل دوم داستان وحشت شب رو خواهم گذاشت که تا الان شش فصل نوشته شده است

خاطرات هم میتونید در ادامه مطلب بخونید خودتون پیدا کنید دفعه قبلی کجا تموم شد ؟

اگه تونستین پیشنهاد هم بدین خاطره بعدی درباره چی باشه

***

بعدشم یه سر به قسمت لینکدونی وبلاگ بزنید بد نیستش داستان های جدید گذاشتم

 

خوب از اینها بگذریم چند تا جمله قشنگ هم بد نیستش

 

اگر در زندگی خانه ای از یخ ساختی بر اب شدنش گریه نکن و غصه نخور

 

در این دنیا سراب محکوم است به پوچی... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ریختن... خارها محکوم به تنهایی... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسیدن... قلب با همه ی پاکی وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکومیتی شیرین تر و دلپذیر تر ازاین است؟ اما ای کاش همه ی این محکومیتها زیبا را می پذیرفتند. ای کاش...؟


ادامه مطلب

[ نویسنده مطلب : معین ][ موضوع مطلب : خاطرات یک مرگ خوار , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


بوف کور

زمان ارسال مطلب : پنجشنبه 23 شهریور 1385 - 07:09 ق.ظ

خوب سلام

دلم نمیاد وبلاگو تعطیل کنم اونایی که عضو خبرنامه هستند خودشون بردار میشن کی اپ میشه وبلاگ خوب میخوام وبلاگو اپ کنم

البته  میتوید هم اکنون به لینکدونی وبلاگ مراجعه کنید داستان بوف کور رو برای دانلود گذاشتم

موفق باشید به زودی خاطرات یک مرگخوارو به صورت کامل میذارم

موفق باشید


[ نویسنده مطلب : معین ][ موضوع مطلب : عمومی , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


وحشت شب

زمان ارسال مطلب : دوشنبه 20 شهریور 1385 - 09:09 ق.ظ

سلام خدمت تمای دوستان اومدم فصل جدیدی از یکی دیگر از داستانم را بگذارم 
فصل هی این داستان دیر به دیر گذاشته میشه و من دیگه میخوام واقعا وبلاگو تعطیل کنم ولی اینو برای دوستان وفاداری فقط زدم که انقدر به وبلاگ وقتی گفتم تعطیله بازم سر زدن یکی مثل کیمیا خانوم
این داستان در سایت دنیای جادوگری نیز گذاشته میشود
www.wizardingworld.ir
در  بهترین فرصت سعی میکنم پی دی افم بگذارم لطفا اشتباهاتم رو بهم بگید
درباره داستان باید بگم خاجر از داستان های هری پاتری هستش و یک داستان مستقل هستش

خوب داستان پر هم هستش
که در ارشیو لینکدونی قرار گرفته

خوب داستان هم در ادامه مطلب
 


ادامه مطلب

[ نویسنده مطلب : معین ][ موضوع مطلب : عمومی , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


تعطیلی وبلاگ

زمان ارسال مطلب : پنجشنبه 16 شهریور 1385 - 09:09 ق.ظ

با سلام خدمت همه دوستان عزیز

میخواستم علام کنم که این وبلاگ دیگه تعطیلی خودش رو اعلام میکنه

شاید به یکی از وبلاگ های ایرانی پیوستم شایدم رفتم وبلاگ البوس وهری پیوستم

چون برام اپ کردن وبلاگ دیگه سخته

هر چی بدی خوبی دیدین حلال کنین  یه بار دیگه این وبلاگ اپدیت خواهد شد بعدا که توش میگم به کدوم وبلاگ رفتم

البته یه چیزه دیگه وبلاگ داستان های هری پاتر ۲۰۰۰ من بهش اجازه ندادم یعنی اصلا از من نپرسید بدون اجازه داستانم رو در وبلاگ داستاناش قرار داده من از این دلخور نیستم چند بار به مدیر وبلاگ گفتم داستان من رو در یک پست جداگانه بزنه ولی گوش نکرد و من دیگه این دفعه از طریق وبلاگ میخوام داستانم رو در یک پست جداگانه بزن یا به کل داستان من رو حذف کن   

چون من اصلا نمیخوام داستانم اونجوری که معرفی کردی معرفی بشه  

موفق باشید


[ نویسنده مطلب : معین ][ موضوع مطلب : عمومی , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


فصل دوم- قسمت اول

زمان ارسال مطلب : شنبه 28 مرداد 1385 - 10:08 ق.ظ

خاطرات یک مرگخوار

با سلام خدمت تمامی خواننگنان عزیز این دومین خاطره لوسیوس مالفوی هستش

لازم به ذکر است این جا یک داستان جدا گانه از هری پاتر هستش و نقش اول داستان لوسیوس مالفوی هستش و خاطراتی از دهن خوده لوسیوس مالفوی هستش و اسامی که با انها اشنا میشوید ممکن است زیاد از نظر تاریخی درست نباشد ولی تا جایی که امکان داشت سعی در درست بودن تاریخ در این داستانها شده است

برای جالب تر شدن داستان کمی در تاریخ دست برده شده است تا درست دربیاید

***

خاطرات یک مرگخوار

فصل دوم

بر روی میز طویلی نشسته بود که چندین دانش اموز شنل سبز مثل خودش نشسته بودن سه میز طویل دیگری نیز وجود داشت که دانش اموزایی با شنل و لباس های مخصوص خودشون

لوسیوس اخر میز کنار ریگولاس و سالازار و سوروس چندی نفر دیگر نشسته بود با موهای بلوند به راحتی میشد در بین انها تشخیص داده شود

چندین داشن اموز دختر کمی دورتر نشسته بودن لوسیوس به اون دسته از دانش اموزا خیره بود .دختری مو بلوند توجشه رو جلب کرده بود از خانواده اصیل جادوگری چیزی بود که لوسیوس لازم داشت فقط تنها مشکل این بود که همیشه باهاش دعوا داشت .

پشت میز مدیر مدرسه البوس دامبدلور نشسته بود با ریشی که قهوه ای و رگه هایی از سفید نیز درونش وجود داشت چندین سال پیش ارماندو دی پت از مدیریت مدرسه استعفا داد و جایش را به دامبلدور داد

در سالن از هم گشوده شد و طبق روال و سنت هر سال داشن اموزان سال اولی نیز پیدایشان شد با قیافه هایی کنجکاو و خجالتی لوسیوس همیشه با دیدین اینها یاد سال اول خودش میفتاد

لوسیوس در همون سال اول تونستی گروه کوچکی به نام سربازان تاریکی درست کند که این گروه یکی از گروه های دانش اموزی قدرتمند در هاگوارتز بود کار اونا ازار و اذیت بقیه دانش اموزای گروه های بقیه به جز اسلایترین که در مواقع بخصوص خود اسلایترینی ها رو هم مجازات میکردن در این میان چندین دختر با این که در عضو گروه نبودن از حمایت گروه برخورد ار بودن

این گروه شامل سالازار اسلایترین ریگولاس بلک و مورفین گانت و چندین نفر دیگه که همه اسلایترین و اصیل بودن میشد

پرفسور اسلاگهورن شروع به خوندن اسامی داشن اموزان کرد او معلم معجون ها و معاون مدرسه بود مدیر مدرسه البوس دامبلدور بود که چندین سال پیش جاوگر قدرتمندی به نام گریندل والد رو شکست داد بود اولین دانش اموز جسیکا هوف مند اسمش بود کلاه بر روی سرش قرار گرت بعد از چند ثانیه کلاه فریاد زد :گریفیندور

فریادی شادی از میزی در انطرف بلند شد دخترک با خوشحالی طرف میز رفت و در کنار هم گروه های خودش قرار گرفت

به همین ترتیب بقیه داشن اموزان در گروه های خودشون قرار گرفتند و بعدش مدیر مدرسه دوباره سخنرانی اول سال خود را اغاز کرد و بعدش به بهترین موقع سال رسید یعنی خوردن غذا

بشقاب خود را از مرغ و سیب زمینی پر کرد مشغول خوردن شد بیست دقیقه بعد قرار بود ارشد ها دانش موزان سال اولی رو راهنمایی کنند

ارشد های اسلایترین نارسیا بلک و ریگولاس بلک بودن که مشغول کمک به سال اولیها

ریگولاس دستی به بازویش زد و اهی از سر ناراحتی کشید

لوسیوس:چیزی شده بازوت

ریگولاس:نمیدونم از اون موقع که اون گریفیندوری احمق بازوم رو طلسم کرده همیشه درد میکنه نمیدونم چرا خوب نمیشه

سالازار که تکه اخر مرغش را داشت میخورد گفت:ناراحت نباش یه موقع گیرش میاریم و مجبورش میکنیم ضد طلسمش رو بگه تو زیاد خودتو ناراحت نکن ارشد

ریگولاس لبخندی از روی زور زد و بعدش بلند شد رفت

تنها گروهی که انها بیشتر از همه مقابله میکرد گروهی از گریفیندوری ها بود که شامل پنج پسر و دو دختر بود کسی که تونسته بود ریگولاس رو طلسم کنه دختری بود به نام امیلیا بونز که البته از گریفیندور نبود بلکه جز ریونکلاو بود ولی در گروه انها جایگاه خوبی داشت چون دوست پسری از گریفنیدور داشت

اونموقع موقعیتی کاملا عجیب پیشس اومده بود که بونز تونست ریگولاس رو طلسم کنه اونها در یک راهرو گیر افتاده بودن سه نفر بودن لوسیوس اونموقع نبود اینهارو خود ریگولاس براش تعریف کرده ولی اونها شش نفرشون حضور داشتن

که موقعی که درگیر میشن چند دقیقه بعدش همونطوری که انتظار میرفت اونا شکست خورده بودن ولی طلسمی در اخرین لحظه طلسمی به بازوش خورده بود که خوب نشده بود از همون وقت و تنها راه درمانش دونستن ضد طلسمش بود که هر کس میتوانست خودش ضد طلسمش را انتخاب کند

سربازان تاریکی همان سال انتقام خودشن را گرفتند و دو تا از اونا رو روانه درمانگاه کردن

از میز بلند شدن وبه طرف برج خود را افتادن در راه ریگولاس را دیدن که دارد به دختری که توسط پیوز مورد ازار قرار گرفته بود کمک میکرد مواجه شدن که با دخالت اسلاگهورن توانست پیوز را از انجا دور کنند

بقیه راه با کمال ارامش تا خوابگاه پیموده شد به در وردی که رسید متوجه تابلو شدن که اسم رمزو میخواست

لوسیوس:اصیل زاده

تابلو به کناری رفت و همه به داخل سالن عمومی هجوم اوردن طرح مار بر روی سقف نقش بسته بود رئیس گروه اسلاگهورن بودش و همیشه از گروه خودش دفاع میکرد حتی در مواقعی که حق با گروهش نبود

تمامی گروه خوابشون میومد و بدون کوچکترین توجه ای به تزئینات به سراغ رختخواب های گرم خود رفتند و خوابیدن ریگولاس نیم ساعت بعد از اونها اومد و مثل همیشه مشغول غرغر کردن بود همیشه از این وضع که باید با نارسیا سرگروه باشد مشکل داشت اون همیشه دوست داشت به اون دستور بدهد نه اینکه دلش به حال دانش اموزا بسوزد دوست داشت ریگولاس زیر دستش باشد

ریگولاس همچنان غرغر میکرد بعد از چند دقیقه به خواب عمیقی فرو رفت و بقیه خاطرات در اتاق نیز اجازه خوابیدن را توانستند دریافت کنند

***

دو ماه بعد

با اشعه نور خورشید بیدار شدن که بر روی چشمانشان میتابید بلند شد پس از ده دقیقه اماده شد نگاهی به بقیه اعضای اتاق کرد همه غرق در خواب بودن نگاهی به پنجره انداخت نقطه سیاهی داشت نزدیک تر میشد جغدی بود که احتمالا از طرف همون کسی که فکرش رو میکرد بود فورا پنجره را باز کرد جغد بر روی شونش نشست هوی هوی کشید

"اه...خفش کن"رگولاس بود در خواب عمیقی فرو رفته بود نفسی راحت کشید و متن نامه رو خوند با چشمانی حیرت زده زود از خوابگاه بیرون زد باورش نمیشد یعنی قبول کرده بود بعد از این همه دعوا از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه قرارشون کنار دریاچه بود

مدرسه خلوت بود هنوز همه بیدار نشده بودن به سرعت هر چه تمام ترخارج شد هوای بیرون سرد بود کمی به خودش لرزید فورا پشیمون شد که چرا هیچ ژاکت گرمی نپوشیده بود مه همه جا رو گرفته بود بنابراین نمیذاشت که همه جا رو ببیند

او از نارسیا بلک دانش اموز سال چهارم درخواست بیرون رفتن و گشتن در هاگزمید کرد کنار دریاچه بالاخره توانست دختری با موهای بلوند رو پیدا کند نزدیکتر رفت بخاطر صدای قدمهایش دختر متوجهش شد برگشت و دقیقا همون کسی بود که لوسیوس انتظارش رو داشت

دختر سال چهارم گروه اسلایترین داشتن اندامی مناسب که مد نظر هر مالفویی بود مخصوصا موهای بلوندش

چشمهای خاکستریشو ریز کرد از بالا تا پایین نگاه کرد انتخابش درست بود ضربان قلبش تند شده بود میتونست به راحتی با دخترهای دیگه دوست بشه ولی انگار این دختر او را طلسم کرده باشد نمیتونست ازاو چشم بردارد

در کنارش ایستاد منتظر حرف زدن دختر شد ولی او چیزی نگفت چند قدمی با هم پیاده روی کردن بالاخره نارسیسا شروع به صحبت کرد

"خوب خوب جناب مالفوی از من تقاضای بیرون رفتن کردن...هوم واقعا خوبه...من کلی فکر کردم ولی چیزایی در مورد تو وجود داره که یکم باعث شده من در تصمیم گیری دچار تردید بشم"

"و اونا چی هستند دوشیزه محترم ما رو دچار تردید کردن"با لحن چاپلوسانه ای جملش رو تموم کرد

نارسیسا ابرویی بالا انداخت"من چیزایی زیادی دربارت شنیدم...با دخترهای دیگه..."

لوسیوس حرفشو قطع کرد "اره من با اونا بودم ولی من دیگه با اونا نیستم"اونقدر عقلش میکشید که نخواد این قضیه رو تکذیب کند چون صد در صد اون در این مورد اطلاعاتی داشت این قضیه حقیقت داشت او با دخترهایی دیگه دوست بود ولی کمتر با کسی هم بستر میشد چون نژاد مالفوی چنین اجازه ای بهش نمیداد نژاد اصیل

نارسیسا که انتظار داشت او این حرفو کاملا تکذیب کند کمی جا خورد میخواست با این بهانه باهاش دعوا کند "خیلی خوبه چون من اگه چیزی بفهمم دیگه"باقی حرفشو نگفت "بعد میبینمت "از لوسیوس دور دش که انگار مثل اینکه چیزی یادش امده باشد "دو روز یگه موقع رفتن به هاگزمید هستش من منتظرت هستم"چشمکی بهش زد راهشو به طرف مدرسه گرفت تا موقع یکه از نظر ناپدید شد لوسیوس خیره او را نگاه کرد بعدش تازه متوجه سردی هوا شد

****

داشتن نهار میخوردن موقع برگشت خوشبختانه کسی متوجه غیبتش نشد نمیخواست هنوز به کسی چیز بگه همون موقع وقتی فهمیدم سوپرایز بشن موهاش تا روی شونش بود رو با طلسمی مرتب کرد حالت براق به خودش گرفت

دنبال ردای خودش گشت ولی نمیتونست پیدا کنه همه چیز بهم ریخته بود جورابا یه طرف کفشا این طرف اون طرف خوابگاه پسرونه از این بهتر نمیشد همه چیز در هم برهم بودش بالاخره با طلسمی که از مادرش یاد گرفته بود توانست ردای خود را پیدا کند

بیست دقیقه بعد همگی کنار میز صبحانه نشسته بودن مشغول خوردن بودن با اشتها غذای خود را تمام کرد نگاهی نارسیسا انداخت روز ها همینطور گذت تا روز موعود فرا رسید نامش خیلی قبل تر رسیده بود اولین نفر شاید نامه وی اومده بود که اجازه رفتن به هاگزمید را پیدا کرده است

کنار در ایستاده بود فیلیچ داشت نامه ها رو چک میکرد که کسی تقلب نکرده باشد ده دقیقه ای منتظر شد همه رفته بودن داشت ناامید میشد که در اخرین لحظه کسی در راهرو ظاهر شد دختری با موهای بلوند لباسی تمام ابی موهاشو دم اسبی کرده بود و چندتایی از تار موهایش را جدا کرده بود که زیباتر بشه صورته شادابی داشت کاغذی در دستانش قرار داشت لبخندی به پنهای صورتش زد

دستش و در دست لوسیوس حلقه کرد و هردو کاغذهای فیلیچ را دادن بهش فیلچ طبق معمول زیر لب غرغر کرد ولی چیزه خاصی نگفت نارسیسا کمی لرزش عصبی داشت و مظطرب بود هردو از درب مدرسه خارج شدن وبه فضای بیرون راه افتادن

تا موقع خارج شدن از دروازه هاگوارتز به منظره ها خیره شدن کمی درباره خانواده هاشون با همدیگرصحبت کردن

نارسیسا از خانواده اصیلی بود خانوادش به اصیل بودن اعتقاد عجیبی داشتن(انگار جنون داشتن چون زیاد خوشش نمیومد صحبت کنه) این حس در نارسیسا هم به مرور زمان منتقل شده بود که نژاد اصیل برتره و حقش از تمامی دو رگه ها بیشتره

تقریبا شخصیتش مثل خوده لوسیوس بود مغرور و غروری که اجازه نمیداد از کسی چیزی تقاضا کند این باعث خوشحالیش بود میتونست دوست دختر خوبی بشه دیگر نزدیکیهای دهکده هاگزمید بودن چند دقیقه ای پیاده روی و صحبت کردن با یکدیگر براش لذت بخش بود

تمامی دهکده رو گشتن وسایلی نیز خریدن که همشو لوسیوس پرداخت کرد میدونست کسی که روبروش هستش نمیخواد از پولش استفاده کنه برعکشس بقیه که فقط دلیل دوست شدنشون این بود که از ثروت خانوادگی وی سو استفاده کنند ولی هر چی بود نارسیسا خودش نیز همین نوع خانواده خودش بود لوسیوس اصلا علاقه به جاروسواری نداشت اما بر عکس وی دوست دختر همراهش بسیار علاقه شدیدی داشت که حتی در تیم اسلایترین نیز عضو بود در نقش مهاجم بازی میکرد بازیش نسبتا خوب بود در اخر یک چوب جارو خریدن که با غرغر لوسیوس شروع شده بود اما با بوسه ای بر روی گونش غرغر وی به شادی تبدیل شده بود لبخندی تمام صورتشو فرا گرفت دست نارسیاس رو گرفت با همدیگه از مغازه خارج شدن میخندیدن که با صحنه ای که از روبرو دیدن خنده بر روی لبای نارسیسا خشک زد و سعی کد پشت لوسیوس قایم شود ولی دیگر دیر شده بود فیلیچ او را دیده بود با اون قیافه زشتش نزدیک شد

لبخندی از خوشحالی بر روی صورتش قرار گرفت"دوشیزه متقلب ...خوب مچتو گرفتم باید بریم پیش مدیر مدرسه"دستشو دراز کرد که مچ وی را بگیرد اما با خشونت لوسیوس دستش رد شد محکم با چوب جادو بر روی دستش کوبیده بود

"اول بمن بگو واسه چی باید با تو بیاد"

کمی دستش را مالید خواست جوابش را با تندی بدهد اما بعدش پشیمون شد "این فکر کرده میتونه منو گول بزنه خیال کردی اون نامه تقلبی به من داده"به طرف نارسیسا اشاره کرد اما زود دست خودشو پس کشید میترسید دوباره لوسیوس بهش ضربه بزند نارسیسا که خجالت کشیده بود از پشت لوسیوس بیرون اومد فیلیچ راه افتاد و وی هم پشت سرش چند ثانیه ای لوسیوس خشکش زده بود به همین زودی خوشیش تموم شده بود نمیتونست بفهمه واسه چی اینکاور کرده نگاه اخر نارسیسا رو به یاد اورد که چقدر خجالت زده شده بود فکر نمیکرد اینطوری یه روز ببینه خجالت میکشه دلش براش سوخت نگاهی به روبروش کرد ان دو داشتن پیش میرفتن و از او همینطور دورتر میشدن برگ ها زیر پایش خش خش میکردن پاییز امده بود و این هم نشانه اش بود دویدن رو اغاز کرد کمتر از یک دقیقه به نارسیسا رسیده بود دستش رو محکم چنگ زد و شروع به راه رفتن کرد فیلیچ برگشت که چیز بگه که لوسیوس چوبدستی خود را به صورت اخطار در هوا تکان داد فیلیچ برگشت و زیر لب مشغول غرغر کردن شد یه نگاهی به همراهش انداخت که دستش را چنگ زده بود سرش پای بود فقط راه میرفت فکر کرد کاره اشتباهی کرده بود چند دقیقه ای گذشت ولی سرش را بالا نیاورد شاید کار اشتباهی کرده بود دستش شل کرد ولی یکدفعه ای دست مقابل محکم دستشو گرفت نگاهی به دستش انداخت نارسیسا دستشو محکم گرفته بود پس درست حدس زده بود اون میخواست پیشش باشه ولی خجالت میکشید نگاهش کند لبخندی زد و با راه خود ادامه داد از مقابل دروازه های هاگوارتز گذشتن از جلوی دریاچه عبور کردن تا موقع وارد شدن به مدرسه هیچکس کوچکترین صحبتی نکرد و این سکوت صدی گوشخراش فیلیچ شکست"باید برید دفتر مدیر"

همگی به طرف دفتر مدیر رفتن لوسیوس کنار مجسمه ایستاده بود هنوز دستش تو دست نارسیسا قرار داشت فیلیچ دهانش ر اباز کرد که کلمه ای بگوید که مجسمه کنار رفت و شخصی با ردایی سیاه بیرون اومد

پوسته سفیدی داشت با چشمانی به سرخی خون به جای بینی دو حفره قرار داشت صورتش شبیه به مار بود هیکلی لاغر مانند هم داشت نگاهی به دو دانش اموز انداخت که با تعجب بهش نگاه میکردن

"شماها دیگه واسه چی اومدین اینجا"صدای سردی داشت که ادم رو میترسوند

لوسویس دهانش را باز کرد که جوابش را با تندی بدهد که قبلش فرد روبرو دستش به طرف چوبدستیش رفت مثل اینکه ذهن وی را خوانده باشد که چه میخواهد جوابش را بدهد

"مشکلی پیش اومده تام"این صدای دامبلدور بود که کنار فیلیچ قرار داشت لبخند به صورت داشت چوبدستیش در دست راستش قرار داشت فرد که تام نامیده شد به محض دیدن دامبلدور دست از کارش کشید به راه خود ادامه داد


[ نویسنده مطلب : معین ][ موضوع مطلب : خاطرات یک مرگ خوار , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


مطالب گذشته

» کل داستان پر - تعداد نظرات : -
» فصل دوم کامل - تعداد نظرات : -
» فصل دوم - تعداد نظرات : -
» فصل دوم قمست اول - تعداد نظرات : -
» بوف کور - تعداد نظرات : -
» وحشت شب - تعداد نظرات : -
» تعطیلی وبلاگ - تعداد نظرات : -
» فصل دوم- قسمت اول - تعداد نظرات : -
» فصل دوم -قسمت اول - تعداد نظرات : -
» نظر سنجی - تعداد نظرات : -
» داستان پر - تعداد نظرات : -
» هری پاتر و طلسم نابخشودنی - تعداد نظرات : -
» فصل سیزده /کامل - تعداد نظرات : -
» لینک دانلود داستان پر - تعداد نظرات : -
» - تعداد نظرات : -